خرید بک لینک



وقتی شاعری می میرد

غزل 

دلش می گیرد

 و

واژگان

بیش از همه

در تنهایی خویش

مویه می کنند 


برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 14:46

 اسارتگه عشق چه دردناک و چه شیرینخویش را باختن در پی هیچ و در  سراب تومی دانم اما پای گریزم شکسته استمی خواهم اما دلم پر می کشد برای تو شاید که روزی قفس را شکستم و آزاد شدماز خاطرات این همه روزهای در هوای توآزاد از تو  جاری شدم در زندگیدر لحظه های ناب رقص پروانه ها به یاد تواین ماه ها و سال ها پاییز بود و سردکاش می شد روزی پرواز می کردم به بام توبی  تو  و یادت در دشت های پر شقایقلبخند تلخ  می زدم بر نوای تو---------------------------------------------این زندان خود ساخته که آجرهایش ز خاطرات تلخ توستروزی هزار بار خراب می شود بر سرمباز از نو ساخته می شود در هوای تودر دشت پر شقایق تنهایی ام قدم می زنم کاش پرواز می کردم از دیار  حزن تو

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 19:08

در پس سرمای استخوان سوز فراقخورشید نگاه تودل که را گرم می کندو لبخندتبر شاخه ی کدام درخت افسردهگل کاغذی می نشاندبا کدام نسیم سرگردان کویرپروانه ی خیال تو می رقصدتو با کدام زمزمه ی سرخ نیلوفربا غروب اندوه یک روز پاییزی نجوا می کنیتو را نمی دانم اما مندر امواج سرکش زمانبر زورق تنهایی خویش نشسته امپاروی لحظه هایم شکسته استبی حضور سایه ای از طلوع آفتابو چشمه ای جوشان در آسمان منلب های واژگانم خشک، ترک برداشته استتو را نمی دانم اما منخاطرات خسته از این همه فاصلهدر انتهای روز فرسوده ام می کندتمام می شودو باز این زخم در شب بی قرار باز می شود و با من سخن می گویداین درد جاودانه تکرار می شود و باز تکرارشاید که روزی ببینمتدر آخرین  نفس های در حصار 

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33




لبخند زیباست


اگر


تو


آن را زده باشی

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33


در شب آتش

نشانم رفته از یادت

و اینک من

انتهای شب

و این آتش 

زبانه می کشد بی تو

دیری است دیوار لحظه ی دیدار

فروریخته بر کلبه ی خاموش

زیر این آوار مانده ام 

شاید

روزنی از نور

بتابد بر جنگل تاریک

یا نسیم خنده های تو

از تن شقایق های وحشی

بروبد خستگی هایم  را

و می دانم 

در یکی از روزهای پیش رو

از نردبان تا ابر

تا خورشید خواهم رفت



برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33


روزهای تکراری

زیر آوار ملال

خرد می شوند

و از واژگانم جز افسوس

در دشت تنهایی 

گلی نمی روید

این همه بودن های پی در پی

رو سوی کدام لبخند 

پنجره را باز می کند؟


برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33


در گردش تاریک زمانه 
و چرخش دوار زندگی، 
می چرخیم و خسته می شویم از هبوط....
 و عروج یعنی پرواز به جایی که این جا نیست
رفتن از این میانه
سفر به دیگر سو

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33

بی شعله یخ می زنیمبا آتش ذوب می شویمکجاست آن جاکه نه بسوزیم و نه یخ بزنیم؟مسیر تاریک و سرد تاریخ رابا نوری در دستهبوط می کنیمبرمی خیزیممی رقصیم و می رقصیمو نمی دانیمهر یک از مالحظه یی هستیمسپسبه سوی  عدم پرواز می کنیمهر یک به صورتیدر راه مانده ایسرما زده ایو یا با آتش، سوخته ایعمر مابه شمع می ماند.تنها وقتی می مانیمکه آتشی در دستهر بار هبوط کنیم و دگر باربرخیزیمدگر بار نوری در دستو هزاران بار برخیزیم

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33


امروز خیلی بی حوصله بودم. همه ی توانم را از دست دادم. حسی از رنجوری عمیق و غروبی غمگین. 

امروز، بی آن که دلیلش را بدانم، در وهمی از اندوه مبهم غوطه می خوردم. 

امروز، بی جهت، جانم، چونان قفسی در بسته، شکسته در هوای سرد بود. آن قدر سرد که گرم نمی شدم.

هوای دلم سرد است.

و حسی از بیهودگی... بیهودگی.....

تو را نمی دانم. من دلم تنگ است... 


برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33





کتاب نامقدس>- گفتاری در باره ی هیچ:

و تو چه می دانی بیگانگی چیست؟


برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33

گم شدن در ابرهای تیره ی تاریخ. و انتهای ناکجاآبادی که هیچ نامی ندارد. هر کس که می آید. رفتن اش را از همان آغاز بر دوش می کشد. حتی اگر فراموش کرده باشد، راه به جایی ندارد. جهان جای غریبی است. لذت هایش با درد به هم پیچیده. و لطف اش همه به قهر تلخ آغتشه. می بخشد بی حساب. می گیرد به ناگهانی در غروبی دلتنگ. لبخندش بوی حزن میدهد. آن که به نسیمش خوش است، یادش می رود در پی آن، پاییزی سرد در راه است. جهان جای عجیبی است. دورها را نزدیک، و نزدیک ها را دور می نماید. آنچه پر اهمیت و حیاتی است، کم اهمیت و کم اهمیت ها را با اهمیت نشان می دهد. بازیگری قهار و خشن است. فرمانش را با شلاق بی رحم زمان، بر گرده ی واقعیت ها می کوبد تا آدمی یادش نرود که باید اطاعت کند. آن که از همان اول، آخر را می بیند، در تاملی ژرف، پی چیزی می گردد. آن که می داند، خنده هایش نه برای خود، برای دیگران است. نه از از سر ذوقی عمیق، بلکه تلاشی در تنگنای هستی، برای بودن و زیستن است. می سازد و می داند خراب خواهد شد. دوست می شود و می داند دشمن خواهند شد. در  بن هر چیزی رنگ ناپایداری را به چشم های خویش می نگرد. و در تعجب است

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33

باز این غروب، یقه ی بی حوصلگی ام را گرفت. جدالی بی پایان میان انتهای روز و خاطراتی در بن هر واژه ای که در بیابان ذهنم می روید. یادم می آید در گوش درخت کهنسال لحظه های بی قرار، نجوا می کردمفرو ریخت ز حزن،  به ناگاه برگ های سبز شادی از شاخه های بلند آوازشو گریست   و باران گرفت   و هوا ابری شدآن شب طوفانی آرام دوباره جان گرفت در امواج سه تارمن ماندم و ساحل تنهایی و دریایی چنین آشوبتو فقط طلوع کردی، آغاز شدیو من خیره تا افق رد نگاهت را دنبال می کردمبا سکوت چه نسبتی داری، که هر گاه بر بام سکوت، درنگ می کنم، صدای تو را می شنومبا موسیقی، چه خویشاوندیآه ای  آوای حزین هستی، پرنده ی مهاجراین جا، بر پرچین ذهن من  چه می کنی؟

برچسب: نویسنده: یاسین امینی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:33

صفحه بندی