وقتی شاعری می میرد
غزل
دلش می گیرد
و
واژگان
بیش از همه
در تنهایی خویش
مویه می کنند
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
لبخند زیباست
اگر
تو
آن را زده باشی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
در شب آتش
نشانم رفته از یادت
و اینک من
انتهای شب
و این آتش
زبانه می کشد بی تو
دیری است دیوار لحظه ی دیدار
فروریخته بر کلبه ی خاموش
زیر این آوار مانده ام
شاید
روزنی از نور
بتابد بر جنگل تاریک
یا نسیم خنده های تو
از تن شقایق های وحشی
بروبد خستگی هایم را
و می دانم
در یکی از روزهای پیش رو
از نردبان تا ابر
تا خورشید خواهم رفت
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
روزهای تکراری
زیر آوار ملال
خرد می شوند
و از واژگانم جز افسوس
در دشت تنهایی
گلی نمی روید
این همه بودن های پی در پی
رو سوی کدام لبخند
پنجره را باز می کند؟
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
امروز خیلی بی حوصله بودم. همه ی توانم را از دست دادم. حسی از رنجوری عمیق و غروبی غمگین.
امروز، بی آن که دلیلش را بدانم، در وهمی از اندوه مبهم غوطه می خوردم.
امروز، بی جهت، جانم، چونان قفسی در بسته، شکسته در هوای سرد بود. آن قدر سرد که گرم نمی شدم.
هوای دلم سرد است.
و حسی از بیهودگی... بیهودگی.....
تو را نمی دانم. من دلم تنگ است...
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی
برچسب:
نویسنده: یاسین امینی